تبليغاتX
(❤H❤ ❤R❤ )


(❤H❤ ❤R❤ )

ایمانم را از دست میدهم


وقتی آیه آیه آغوشم را


پیامبری میکنی


و سوره ی لبانم را


به عشق میخوانی


میبازم دل و دین ام را


مرتد میشوم آخر


به پرستش چشمانت

 

<مخاطب خاص>

كارت پستال های
عاشقانه - لحظات تنهایی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 23:43 توسط خزان|

افلاطون گفته روح دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم
در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم
همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند
به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند
نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد
و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود
حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...
در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی
گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیشتر از آنچه که
خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی
در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...
در کنار او می توانم خودم باشم؟
با او می توانم رو راست باشم؟
می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟
فلسفه وجود این 5 دایره، شناخت است، نه پیش داوری
پس با خودت روراست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد
هر روز زمانی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی
در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...
ارزشهای مشترک با آنها داری
و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
دوستان و همراهانی خارق العاده!
دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان... آموزگاران
و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن...
چیزی به تو اضافه نمی کنند
ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی
دایره سوم همکاران و اقوامند
و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند
و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی
و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر
دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی
دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،
کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند
و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی
خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند
مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...
یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند
شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!
وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
انتخاب با توست...
ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم
و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
و اگر این را بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 13:27 توسط خزان|

داستان ارامش

پادشاهي جايزه بزرگي برا هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ارامش را توصيف کند .نقاشان بسياري اثار خور را به قصر اوردند ،ان تابلوها ،تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب،رودهاي ارام ،کودکاني که در خاک مي دويدند ،رنگين کمان در اسمان وقطرات شبنم بر گلبرگهاي گل سرخ

پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد اما سر انجام فقط دو اثر را انتخاب کرد .

اولي تصوير درياچه ارامي بود  که کوههاي عظيم واسمان ابي را در خود منعکس کرده بود در جاي جايش ميشد دايره هاي کوچک وسفيد را ديد واگر دقيق نگاه مي کردند ،در گوشه چپ دريا خانه کوچکي قرار داشت پنجره اش باز بود  دود از دودکش ان بر ميخواست که نشان مي داد شام گرم ونرمي اماده است .

تصوير دوم هم کوهها را نمايش ميداد اما کوهها ناهموار بود ،قله هايش تيز ودندانه دار بود .اسمان بالاي کوهها بطور بي رحمانه اي تاريک بود وابرها ابستن اذرخش تگرگ وباران سيل اسا بود .

اين تابلو هيچ با تابلوهاي ديگري که برا مسابقه فرستاده بودند هماهنگي نداشت اما وقتي ادم با دقت به تابلو نگاه ميکرد ،در برابر بريدگي صخره اي شوم،جوجه پرنده اي را مي ديد انجا ،در ميان غرش وحشيانه طوفان جوجه گنجشکي ارام نشسته بود  پادشاه درباريان را جمع کرد واعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير ارامش ،تابلو دوم است .

بعد توضيح داد:

ارامش ان چيزي نيست که در مکان هاي بي سر وصدا ،بي مشکل ،بي کار سخت يافت
مي شود

ارامش:

چيزي است که مي گذارد در ميام شرايط سخت بماني وارام باشي ./

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 18:57 توسط خزان|

بعضي ها...

بعضي ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه

بعضي ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو، بعضي ها شعرشان نو است فکرشان کهنه

بعضي ها يک عمر زندگي مي کنند براي رسدن به زندگي

بعضي ها زمين ها را از خدا مجاني مي گيرند و به بندگان خدا گران مي فروشند

بعض ها حمال کتابند

بعضي ها بقال کتابند

بعضي ها انباردار کتابند

بعضي ها کليکسيونر کتابند

بعضي ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي ها به کيفشان و بعضي ها به کارشان

بعضي ها ارزششان به حساب بانکي شان است

بعضي ها اصلاً قيمت ندارند

بعضي ها به درد آلبوم مي خورند

بعضي ها را بايد قاب گرفت

بعضي ها را بايد بايگاني کرد

بعضي ها را بايد به آب انداخت

بعضي ها همرنگ جماعت مي شوند، ولي همفکر جماعت نه

بعضي ها را هميشه در بانک ها مي بيني يا در بنگاهها

بعضي ها در حسرت پول هميشه مريضند

بعضي ها براي حفظ پول هميشه بي خوابند

بعضي ها براي ديدن پول هميشه مي خوابند

بعضي ها براي پول همه کاره مي شوند

بعضي ها نان نامشان را مي خورند

بعضي ها نان جوانيشان را مي خورند

بعضي ها نان موي سفيدشان را مي خورند

بعضي ها نان پدرشان را مي خورند

بعضي ها نان خشک و خالي مي خورند

بعضي ها اصلاً نان نمي خورند

بعضي ها با گل ها صحبت مي کنند

بعضي ها با ستاره ها رابطه دارند

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي کنند

بعضي ها حتي زحمت فکر کردن هم به خود نمي دهند

بعضي ها در تلاشند که بي تفاوت باشند

بعضي ها فکر مي کنند، چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست

بعضي ها فکر مي کنند وقتي بلندتر حرف مي زنند، حق با آنهاست

بعضي ها براي سيگار کشيدنشان همه جا را ملک شخصي خود مي دانند

بعضي ها فکر مي کنند پول مغز مي آورد و بي پولي بي مغزي

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي کشند

بعضي ها ابتذال را با روشنفکري اشتباه مي گيرند

بعضي ها يک درجه تند زندگي مي کنند، بعضي ها يک درجه کند، هيچکس بي درجه نيست

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي خورند

بعضي ها در تمام زندگي شان نقش بازي مي کنند

بعضی از آدم ها فاصله پيوندشان مانند پل است، بعضي ها مانند طناب و بعضي ها

مانند نخ

بعضي ها دنيايشان به اندازه يک محله است، بعضي به اندازه يک شهر، بعضي به

اندازه کره زمين و

بعضي به اندازه کل هستي.

                                                       انديشه تان پويا

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 ساعت 15:41 توسط خزان|

به کلينيک خدا رفتم تا چکاپ هميشگي ام را انجام دهم، فهميدم که بيمارم...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد لطافتم پايين اومده.

زماني که دماي بدنم را اندازه گرفت، دماسنج 40 درجه اضطراب را نشان داد.

آزمايش ضربان قلبم نشان داد به چندين گذرگاه عشق نياز دارم.

"تنهايي" سرخرگهايم را مسدود کرده بود و آنها ديگر نمي توانستند براي قلب خاليم خون برسانند.

به ارتوپد مراجعه کردم چون نمي توانستم کنار دوستانم راه بروم و يا آنها را در آغوش بگيرم.

بر اثر حسادت زمين خورده بودم و چندين شکستگي پيدا کرده بودم.

همين طور هم فهميدم که مشکل نزديک بيني دارم چون نمي توانستم ديدم را از اشتباهات اطرافيانم فراتر ببرم.

زماني که از مشکل شنوائيم شکايت کردم، معلوم شد مدتي است صداي خدا را آنگاه که در طول روز با من صحبت مي کند، نمي شنوم.

براي تمام اين مشکلات، خداي مهربانم به من مشاوره رايگان داد.

به شکرانه اش تصميم گرفتم به محض ترک کلينيک تنها داروهاي حقيقي اي که او در کلمات راستينش برايم تجويز کرده، مصرف کنم.

هر روز صبخ يک ليوان قدرداني بنوشم.

قبل از رفتن به محل کار، يک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت يک کپسول صبر، يک فنجان اخوت و يک ليوان فروتني بنوشم.

زماني که به خانه بر مي گردم، به مقدار کافي عشق بنوشم .

زماني که به بستر مي روم، دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

تسليم غصه، نااميدي و يا هر چيزي که در حال حاضر با آن دست و پنجه نرم مي کنيد، نشويد!

خدا مي داند شما چه حسي داريد...

او دقيقا مي داند همين لحظه چه چه اتفاقاتي برايتان در حال رخ دادن است.

هدف و نقشه اي که خدا برايتان دارد، بهترين و بي نقص ترين است.

او مي خواهد شما چيزهايي را بفهميد و درک کنيد که همين زندگي اکنون و بودن در جايي که الان هستيد، شما را به آن خواهد رساند!

اميدواريم خدا نعمت هايش را برايتان سرازير کند:

رنگين کماني به ازاي هر طوفان.

لبخندي به ازاي هر اشک.

دوستي فداکار به ازاي هر مشکل.

نغمه اي شيرين به ازاي هر آه.

و اجابتي نزديک براي هر دعا.

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 14:55 توسط خزان|

حقیقت زندگی

هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنند

 

هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند

 

هر چی قلبتو اسونتر در اختیار بزاری راحتر لهش میکنند

 

واگر بدونند که منتظری وبهشون احتیاج داری اندازه یه دنیا ازت فاصله میگیرنند

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 23:33 توسط خزان|

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چن اصل استوار کردی  فرمود ۴ اصل

 

دانستم  خداوند روزی مرا به دیگری نمیدهد پس ارام شدم

 

دانستم دیگری کار مرا انجام نمیدهد پس  تلاش کردم

 

دانستم خداوند مرا میبیند پس حیا کردم

 

دانستم پایان کار مرگ  هست پس مهیا شدم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ساعت 23:12 توسط خزان|

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند

اگر به راستی خواستن توانستن بود
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشن

…..

اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی

و من شاید کمر شکسته ترین بودم       

                                                                     دکتر شريعتي

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390 ساعت 11:43 توسط خزان|


نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
                در زير كدامين آسمان،
                           روي كدامين كوه؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر، آسمان كوراست
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.
به دوشم گرچه بارغم توانفرساست
وجودم گرچه  گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين
بسته است.
دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
                           با اين مهر، با اين ماه
                           با اين خاك با اين آب ...
                                              پيوسته است.
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
جهان بيمار و رنجور است.
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است.
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم،
بيفروزم
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي، چه دنيائي!
             جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي
و نور است ...
نمي خواهم بميرم، اي خدا!
                            اي آسمان!
                                    اي شب!
نمي خواهم
            نمي خواهم
                         نمي خواهم
                                    مگر زور است؟

                                                 فریدون مشیری

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390 ساعت 17:49 توسط خزان|

این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد

گفتگو با خدا
 
 
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم 
 
 
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
 
 
گفتم : اگر وقت داشته باشید 
 
 
خدا لبخند زد
 
 
وقت من ابدی است 
 
 
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
 
 
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
 
 
خدا پاسخ داد …
 
 
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند 
 
 
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند  
 
 
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
 
 
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند 
 
 
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند 
 
 
زمان حال فراموش شان می شود 
 
 
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال 
 
 
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد 
 
 
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند 
 
 
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم 
 
 
بعد پرسیدم ...
 
 به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
 
 
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد 
 
 
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد 
 
 
اما می توان محبوب دیگران شد 
 
 
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند 
 
 
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد 
 
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
 
 
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم 
 
 
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد 
 
 
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن  
 
 
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند  
 
 
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند 
 
 
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند 
 
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند  
 
 
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند 
 
 
و یاد بگیرن که من اینجا هستم 
 
 
همیشه
 
  
 
 
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 22:46 توسط خزان|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت