(❤H❤ ❤R❤ )
<مخاطب خاص> داستان ارامش پادشاهي جايزه بزرگي برا هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ارامش را توصيف کند .نقاشان بسياري اثار خور را به قصر اوردند ،ان تابلوها ،تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب،رودهاي ارام ،کودکاني که در خاک مي دويدند ،رنگين کمان در اسمان وقطرات شبنم بر گلبرگهاي گل سرخ پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد اما سر انجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي تصوير درياچه ارامي بود که کوههاي عظيم واسمان ابي را در خود منعکس کرده بود در جاي جايش ميشد دايره هاي کوچک وسفيد را ديد واگر دقيق نگاه مي کردند ،در گوشه چپ دريا خانه کوچکي قرار داشت پنجره اش باز بود دود از دودکش ان بر ميخواست که نشان مي داد شام گرم ونرمي اماده است . تصوير دوم هم کوهها را نمايش ميداد اما کوهها ناهموار بود ،قله هايش تيز ودندانه دار بود .اسمان بالاي کوهها بطور بي رحمانه اي تاريک بود وابرها ابستن اذرخش تگرگ وباران سيل اسا بود . اين تابلو هيچ با تابلوهاي ديگري که برا مسابقه فرستاده بودند هماهنگي نداشت اما وقتي ادم با دقت به تابلو نگاه ميکرد ،در برابر بريدگي صخره اي شوم،جوجه پرنده اي را مي ديد انجا ،در ميان غرش وحشيانه طوفان جوجه گنجشکي ارام نشسته بود پادشاه درباريان را جمع کرد واعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير ارامش ،تابلو دوم است . بعد توضيح داد: ارامش ان چيزي نيست که در مکان هاي بي سر وصدا ،بي مشکل ،بي کار سخت يافت ارامش: چيزي است که مي گذارد در ميام شرايط سخت بماني وارام باشي ./ بعضي ها... بعضي ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه بعضي ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو، بعضي ها شعرشان نو است فکرشان کهنه بعضي ها يک عمر زندگي مي کنند براي رسدن به زندگي بعضي ها زمين ها را از خدا مجاني مي گيرند و به بندگان خدا گران مي فروشند بعض ها حمال کتابند بعضي ها بقال کتابند بعضي ها انباردار کتابند بعضي ها کليکسيونر کتابند بعضي ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي ها به کيفشان و بعضي ها به کارشان بعضي ها ارزششان به حساب بانکي شان است بعضي ها اصلاً قيمت ندارند بعضي ها به درد آلبوم مي خورند بعضي ها را بايد قاب گرفت بعضي ها را بايد بايگاني کرد بعضي ها را بايد به آب انداخت بعضي ها همرنگ جماعت مي شوند، ولي همفکر جماعت نه بعضي ها را هميشه در بانک ها مي بيني يا در بنگاهها بعضي ها در حسرت پول هميشه مريضند بعضي ها براي حفظ پول هميشه بي خوابند بعضي ها براي ديدن پول هميشه مي خوابند بعضي ها براي پول همه کاره مي شوند بعضي ها نان نامشان را مي خورند بعضي ها نان جوانيشان را مي خورند بعضي ها نان موي سفيدشان را مي خورند بعضي ها نان پدرشان را مي خورند بعضي ها نان خشک و خالي مي خورند بعضي ها اصلاً نان نمي خورند بعضي ها با گل ها صحبت مي کنند بعضي ها با ستاره ها رابطه دارند بعضي ها صداي آب را ترجمه مي کنند بعضي ها حتي زحمت فکر کردن هم به خود نمي دهند بعضي ها در تلاشند که بي تفاوت باشند بعضي ها فکر مي کنند، چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست بعضي ها فکر مي کنند وقتي بلندتر حرف مي زنند، حق با آنهاست بعضي ها براي سيگار کشيدنشان همه جا را ملک شخصي خود مي دانند بعضي ها فکر مي کنند پول مغز مي آورد و بي پولي بي مغزي بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي کشند بعضي ها ابتذال را با روشنفکري اشتباه مي گيرند بعضي ها يک درجه تند زندگي مي کنند، بعضي ها يک درجه کند، هيچکس بي درجه نيست بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي خورند بعضي ها در تمام زندگي شان نقش بازي مي کنند بعضی از آدم ها فاصله پيوندشان مانند پل است، بعضي ها مانند طناب و بعضي ها مانند نخ بعضي ها دنيايشان به اندازه يک محله است، بعضي به اندازه يک شهر، بعضي به اندازه کره زمين و بعضي به اندازه کل هستي. انديشه تان پويا به کلينيک خدا رفتم تا چکاپ هميشگي ام را انجام دهم، فهميدم که بيمارم... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد لطافتم پايين اومده. زماني که دماي بدنم را اندازه گرفت، دماسنج 40 درجه اضطراب را نشان داد. آزمايش ضربان قلبم نشان داد به چندين گذرگاه عشق نياز دارم. "تنهايي" سرخرگهايم را مسدود کرده بود و آنها ديگر نمي توانستند براي قلب خاليم خون برسانند. به ارتوپد مراجعه کردم چون نمي توانستم کنار دوستانم راه بروم و يا آنها را در آغوش بگيرم. بر اثر حسادت زمين خورده بودم و چندين شکستگي پيدا کرده بودم. همين طور هم فهميدم که مشکل نزديک بيني دارم چون نمي توانستم ديدم را از اشتباهات اطرافيانم فراتر ببرم. زماني که از مشکل شنوائيم شکايت کردم، معلوم شد مدتي است صداي خدا را آنگاه که در طول روز با من صحبت مي کند، نمي شنوم. براي تمام اين مشکلات، خداي مهربانم به من مشاوره رايگان داد. به شکرانه اش تصميم گرفتم به محض ترک کلينيک تنها داروهاي حقيقي اي که او در کلمات راستينش برايم تجويز کرده، مصرف کنم. هر روز صبخ يک ليوان قدرداني بنوشم. قبل از رفتن به محل کار، يک قاشق آرامش بخورم. هر ساعت يک کپسول صبر، يک فنجان اخوت و يک ليوان فروتني بنوشم. زماني که به خانه بر مي گردم، به مقدار کافي عشق بنوشم . زماني که به بستر مي روم، دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. تسليم غصه، نااميدي و يا هر چيزي که در حال حاضر با آن دست و پنجه نرم مي کنيد، نشويد! خدا مي داند شما چه حسي داريد... او دقيقا مي داند همين لحظه چه چه اتفاقاتي برايتان در حال رخ دادن است. هدف و نقشه اي که خدا برايتان دارد، بهترين و بي نقص ترين است. او مي خواهد شما چيزهايي را بفهميد و درک کنيد که همين زندگي اکنون و بودن در جايي که الان هستيد، شما را به آن خواهد رساند! اميدواريم خدا نعمت هايش را برايتان سرازير کند: رنگين کماني به ازاي هر طوفان. لبخندي به ازاي هر اشک. دوستي فداکار به ازاي هر مشکل. نغمه اي شيرين به ازاي هر آه. و اجابتي نزديک براي هر دعا. هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنند هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلند هر چی قلبتو اسونتر در اختیار بزاری راحتر لهش میکنند واگر بدونند که منتظری وبهشون احتیاج داری اندازه یه دنیا ازت فاصله میگیرنند دانستم خداوند روزی مرا به دیگری نمیدهد پس ارام شدم دانستم دیگری کار مرا انجام نمیدهد پس تلاش کردم دانستم خداوند مرا میبیند پس حیا کردم دانستم پایان کار مرگ هست پس مهیا شدم اگر دروغ رنگ داشت اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت اگر به راستی خواستن توانستن بود …..
اگر گناه وزن داشت و من شاید کمر شکسته ترین بودم دکتر شريعتي
وقتی آیه آیه آغوشم را
پیامبری میکنی
و سوره ی لبانم را
به عشق میخوانی
میبازم دل و دین ام را
مرتد میشوم آخر
به پرستش چشمانت
مي شود
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشن
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
كجا بايد صدا سر داد؟
در زير كدامين آسمان،
روي كدامين كوه؟
كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه
كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد!
كجا بايد صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است
زمين كر، آسمان كوراست
نمي خواهم بميرم، با كه بايد گفت؟
اگر زشت و اگر زيبا
اگر دون و اگر والا
من اين دنياي فاني را
هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم.
به دوشم گرچه بارغم توانفرساست
وجودم گرچه گردآلود سختي هاست
نمي خواهم از اين جا دست بردارم!
تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين
بسته است.
دلم با صد هزاران رشته، با اين خلق
با اين مهر، با اين ماه
با اين خاك با اين آب ...
پيوسته است.
مراد از زنده ماندن، امتداد خورد و خوابم نيست
توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست
هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست.
جهان بيمار و رنجور است.
دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست
اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است.
نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم،
بيفروزم
خرد را، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم
به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم
چه فردائي، چه دنيائي!
جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي
و نور است ...
نمي خواهم بميرم، اي خدا!
اي آسمان!
اي شب!
نمي خواهم
نمي خواهم
نمي خواهم
مگر زور است؟
فریدون مشیری
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |




